ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

به تو از تو می نویسم...

مهدی اومده خونمون، بین بازی می پرسی مهدی دیگه چه خبر؟ داری خیالی ازم عکس میندازی با دوربین خیالی ،می گی مامان باطریش تموم شد... خروپف الکی می کنی یعنی من خوابم... درست روز تولدم، اولین سرماخوردگیه سال93رو گرفتم که تا امروز که 27م ادامه داشته، صبح بیدار شدی می بینی مریضم، میگی مامان نگران نباش من هستم می برمت دکتر، هرکسی هم که تماس گرفت بهش همین و گفتی... با بابا رفتیم دکتر، حین معاینه می گی مامان نترس دردنداره، سرم که وصل کردم میای و بهم سر میزنی... محبتت عجیب گل کرده و مرتب میای می بوسیم و هر چی من ممانعت می کنم بی فایدست و خودت هم آبریزش بینی پیدا کردی... به مامان جون می گی انگشت کوچیکه پامو می بوسی؟ مامان ج...
27 فروردين 1393

جیگر مامان

مامان منم اژدها سوار شدم...!!! از تاثیرات کارتون اژدها سواران... خدا رو شکر پسر خوبی بودی و تاحالا هیچ جا رو نجس نکردی... شیر میخوری می گی مامان نگاه کن،چه استخونای من سفت شده... میگی مامان کهکشان منو نجات داده... میخوای باهام بازی کنی میگی حاضری؟ با ناراحتی می گی همه آشغال تو طبیعت می ریزن... یه عادت بد پیدا کردی اینکه وقتی چیزی باب میلت نباشه یا چیزی رو بخوای با ناله می گی، گاهی می گی مامان گریه و ناله و زاری کنم؟ یا مثلا می گی مامان گریه و نالم رفته تو شکمم... پانزدهم فروردین ماه32ماهه شدی، دقیقا مصادف این روز رفتیم قزوین و دایی و ... رستوران و کباب... داریم از رستوران میاییم بیرون می گی مامان ش...
24 فروردين 1393

تجربه های شیرین سال جدید

میخونی یه مامان خوشگل دارم من... چه حالی می کنم من... میای می گی میخوام عروس بشی گلم... برای خودت داستان ساختی، یه داداش داری، بابا می پرسه اسم داداشت چیه؟ میگی امیرحسین!!! با مترو رفتیم خونه ی دایی حسن، می گی وای چه قطار بزرگی... روت نمیشه مستقیم تقاضای آب کنی(چون در طول شبانه روز خیلی طلب می کنی)، می گی بهم اب سرد بریز تو لیوان بده، خب؟ داری یه چیزی و مثلا توضیح میدی می گی مامان بگو خب... دایی هادی حال می کنه ازت بپرسه ابوالفضل واسه ی چی مثلا هوا سرده؟ یا هر سوال دیگه، تو هم در جوابش می گی واسه اینکه... و توضیح میدی... مرتب عمو زنجیر باف و میخونی و با جواب دادن ما کیف می کنی... عشق باز کردن...
10 فروردين 1393

عید آمد و عید آمد...

دو سه خاطره از اونور سال مونده که حیفم اومد ننویسم... اومدی پیشم می گی مامان هیولا کیه؟ من موندم که چی بگم می گم هیولا الکیه تو داستانها بچه ها رو می ترسونه...22اسفند برای دایی هادی رفتیم خواستگاری که اولش حسابی آبروداری کردی ولی آخرش همه چیزو خراب کردی... آخرین سه شنبه ی سال با مامان جون و خاله مریم رفتیم رستوران و تو یه خاطره ی قشنگ برات به یادگار موند با اون خانوم مهربون که بهت شکلات داد... خب حالا سال یک هزار و سیصد و نود و سه هجریه شمسی... تولد عید شما مبارک... ابوالفضل در انتظار تحویل سال در آخرین روز سال 92... پسر عزیزم امسال سومین حضور سبز تو کنار سفره ی هفت سینمان بود... با تو بهار می شوم... بر من بب...
3 فروردين 1393
1